تبلیغات
.:: حس زندگی ::. - به بهانه ی تولدم

.:: حس زندگی ::.

* ...خدا همیشه تو لحظه های سخت نزدیک ترینه *

به بهانه ی تولدم

سلووووووووووووووووووم!امروز اینجا جشن تولدمه!

لفطا تا آخرش بخونین با  اینکه زیاده!

من در تاریخ 8/1/ 1375

در ی خونواده 4 نفری به دنیا اومدم!قدمم خوش یمن بود چون وقتی بدنیا اومدم ممان بزرگم اینا بعد از چند سال رفتن مکه!

مامانم ی روز قبلش ینی 7 فروردین رفت بیمارستان وا3 بستری تا من بدنیا بیام!ولی به خاطر اینکه هیچ دردی نداشت بهش درد مصنوعی می دادن ولی  اینم فایده ای نداشت!(از اولشم عاشق مامان بودم و نمی خواستم ازش جدا بشم!)خب جونم بهتون بگه ک این ماجرا ادامه داشت تا اینکه گفت می خواد منوسزارین بدنبا بیاره!ولی دکتره ی پول دوست قبول نمی کرد چون اونجوری پولی ک باید گیرش میومد نمی اومد!مامی ما هم قبول نکرد و ما سزارین بدنیا اومدیم!(از خواهرام با کلاستر بدنیا اومدم.)

هیچی دیگه من ساعت 12 ظهر بدنیا اومدم ولی دیدن ک ای دل غافل چون یخده دیر شده بود عمل بنده تو شیکم مادر گرامی داشتم خفه می شدم بالاخره با موندن تو دستگاه زنده شدم و گریه کردم!و مامان و بابا و خاله جون و دایی جون او....از گریه ی بنده کلی کیفور شدند*"این بود دوران نوزادی*"

از دوران کودکی بهترین دورانم وا3 مهد کودک توحید بود! *و اما قسمت غم انگیز* 

فک کنم 5 سالم بود ک من تب داشم و تشنج کردم و داشتم دار فانی را وداع می گفتم ک مامان جونم دوباره به دادم ر30د و نجاتم داد و من دوباره زنده شدم!

وقبی ک 6 سالم بود آ بله گرفتم!افتاده بود زمستون و برف می بارید مهسا خواهرم لطف کرد و گفت غزال بیا برف بخوریم منم  ک بچه گفتم باشه برف خوردن همانا و تبدیل شدن آبله ب سرخک همانا! خلا3 ی یادگاری هم ازمهسا دارم ک باعث شد رنگ پوستم سبزه بشه و ی چند تا لکه ی زیبا روی شیکمم و پام و کمرم ایجاد بشه!!!

دوران اول و چهارم و پنج ابتدایی رو خیلی دوس دارم! و از معلم اولم خانوم افتخاری و چهارم و پنجم خانوم حسینی ک خیلی دوسش دارم و سید هم هست نهایت تشکر رو دارم و از آقای نعمتی ک مهمترین نقش رو در قبولی من تو تیزهوشان داشت  همین طور! تو این دوران با یکی از بهترین دوستام زینب جووووووووونم آشنا شدم! و بعد از شرکت تو  تیزهوشان هر 2 تامونم قبول شدیم و اومدیم به دوران مزخرف راهنمایی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دوران خوبی بود ولی من زیاد خوشم نمی اومد!ولی خب خوبیش اینجا بود ک من با 2 تا از بهترترین دوستام  نیوشا جوووووووووووووووگرم و نفیسه جوووووووووووووووووونم آشنا شدم! سوم راهنمایی با تمام استرس های شرکت تو تیزهوشان و قبول شدنش آزمونو دادیم و بعد اینکه ج گرفتیم و فهمیدم ک بعله قبول شدم و با داد و جیغ و هوررررررررررررررررررررررا زنگیدم به نیوشاک خواب بود و خواهرش ج داد دید ک من دارم می خندم گفت جوابا اومده ک گفتم آره گفت خب؟گفتم هیچی دیگه قبول شدیم! تانیا همچین داد زد  نیووووووووووووشا من هم خندیدم هم داد زدم نگو دختره گوشی رو داده دست  مامانش و منم هی دارم داد میزنم تو گوش طفلک!انقد خجالت کشیدم ک نگو!

حالا نوبت زینب شده بود گفتم ک بذار  سر به سرش بذارم!ول با حالت ناراحتی گفتم ک ما قبول شدیم ولی تو نه!زینب کلی قسمم داد و ناراحت شد گفتم شوخی کردم و از این حرفا!(راستش اینجا باید از آقایون نجفی ، رحمانی و بیگی ک برام زحمتای زیادی کشیدن تشکر کنم!)

خب اومدیم اول دبیرستان خوشحال از اینک همه قبول شدیم+ی نچند نفری ازبیرون اومدن!همونایی ک الان جزء رفیق فابریکا هستن!سمانه جوووووگر،فاطی جوووووووووووووووونم و صدف گلممممممممممممممممممممم!!!

تو آخرای همون سال تحسیلی بیکار بودیمو تو حیات مدر3، منو نیوشا  با ی چیزی رو بچه ها آب ریختیم ک شروع یک جنجال بود!!!!!!!!!!!!!!حیات به اون گندگی رو خیس کردیم+آبدار خونه+دستشویی!نیو به همراه یکی از بچهها لطف کردن و سطل آشغال پر آب کردن و سپس اون آبه رو من خالی شد!سپس ناظم گرامی خدمت ما ر30د و حسابی شرمندمون کرد و گفت بیاین ب ماماناتون ز بزنین ک  براتون لباس بیارن!زنگ زدیم ولی چون سابقم خراب بودمامانم اولش قبول نکرد گوشی  رو دادم به ناظممون ک شرایط رو توضیح داد ک مامی با ی دست لباس کامل(وقتی می گم کامل ینی همه چی)خدمت ر30د!  سال تموم شد و فکر اینک قرار ازدوستام جدا بشم دیوونم می کرد چون همشون می خواستن برن تجربی جز من و پریا ک نامردی کرد و موقع انتخاب رشته رفت تجربی!!!!آخ ک چه گریه ها  نکردم!!!!!افسرده شده بودم!ولی خب کم کم دارم با بچه های کلاسمون کنار میام!2 تا دوست خوبی ک پیدا کردم فرشته جووووونم و فاطمه عزیز هست!

 

آرزو هام اینه ک:     1.هم من و هم همه ی دوستام تو درسامون موفق بشیم.

                          2.خدا سایه ی پدر مادرارو تز سر ما کم نکنه به خصوص باباو مامان جون خودم!

                          3.برم مشهد!خیلی دلم می خواد!

                           4.................(خصوصیه)

مر30 ک خ.ندین! ا



[ دوشنبه 7 فروردین 1391 ] [ 11:48 ب.ظ ] [ Ghazal-eh ] [ هم نفس() ]