تبلیغات
.:: حس زندگی ::. - من بی دل و دستارم

.:: حس زندگی ::.

* ...خدا همیشه تو لحظه های سخت نزدیک ترینه *

من بی دل و دستارم

 

دستهایم را میان حلقه هایی از فولاد و عشق گره می زنم

اشک پهنای صورتم را خیس کرده است

به زبان خودم می گویم:خیلی دمت گرم

انگار میهمان اختصاصی امروز منم

که تمتم راه برایم باز می شود

سرم به سجده است مردی می آید و می گوید بلندشو اینجا نماز نخوان

و من می گویم من وصاحب خانه با هم دوستیم

لبخند می زند و رد می شود

دستهایم را میان حفره های فولادی جا می گذارم تا دست خالی نیایم

انگار تو به من لبخند می زنی

باز نماز را نیمه تمام می گذارم و به سمت تو می آیم

دلم را دخلیم میبندم

و برمی گردم

دلم را جای حوالی لبخندت بسته ام به نگاهی که ناگهانی شد

و تمام دلتنگی مرا با خود برد

***من دلم را مخصوصا پیش تو جا گذاشته ام هیچ گاه پس نفرست

که جز تو به هیچ راضی نمی شود.

"سید علی ضیاء"

(*آقا مخلصیم چی می شه ما رم بطلبی,به خدا دلم می ره ک بیام حرمت!

ما رو قابل نمی دونین آقا دلمون تنگه ها 15 ساله ک ما رو نمی خوای مگه چه گناهی کردیم آخه اوستا

 بطلب دیگه*)



[ سه شنبه 4 بهمن 1390 ] [ 11:07 ق.ظ ] [ Ghazal-eh ] [ من بی دل و دستارم() ]