تبلیغات
.:: حس زندگی ::. - و این جاده ب انتها رسید....

.:: حس زندگی ::.

* ...خدا همیشه تو لحظه های سخت نزدیک ترینه *

و این جاده ب انتها رسید....




سلام... :)


وبم رو گرد و خاک گرفته دیه...

ب قول نگار عزیز : قبل از کنکور بیشتر مینوشتم...

راسش وب من اصن قرار نبود ی وبی باشه ب عنوان ثبت خاطراتم ولی از اونجایی ک کنکور کل زندگی منو تغییر داد 

نا خواسته رو این وب هم تاثیر گذاشت...

روزای کنکور گذشت...گذشت و گذشت ...

هیچ وقت دلم نمیاد ک بگم بد گذشت و یا سخت گذشت... چون این شکلی نبوده...

البته ک سخت بوده....البته ک روزایی بوده ک واقعا بهم ریخته بودم و حتی از خدا مرگ رو خواسته بودم

اما.....

الان آرامش اون موقع رو ندارم  

هر چی ک بوده با خدای خودم خیلی رفیق تر بودم...

هر چی ک بود تموم دغدغم درس بود و رضایت عزیزانم...

مسلما ک روزای سختی تو راهه...

مسلما ک باید سختی هایی بکشم ک رو دلم سنگینی میکنه...

ولی خب... رسم زندگی همینه...اونقد باید زمین بخوری...انقد باید بشکنی...

اونقد باید بغضت رو قورت بدی تا بشی سنگ...تا عادت کنی ب خیلی چیزا...

ب مسائلی ک خودت دوس نداری باشه ولی مجبوری...

هوفففف چ فاز غم برداشتمااااا  

بیخی گور بابای هر چی ک حالمو بد میکنه....دل کوچیکم باید عادت کنه...

خببببببببب :


:)


چونم بهتون بگه ک موقع انتخاب رشته من اول شهرسازی تبریز رو زده بودم و روزای آخر مهلت ثبت نام 


با سخنرانی های مادر و دایی گرامی رفتم اولویت هامو تغییر دادم  مهندسی چند رسانه ای و یا باکلاس تر "مولتی مدیا"  

رو بردم اتخاب اول زدم...

حالا بگم از روزی ک قرار بود جوابا بیاد

از اون جایی ک مامان و خواهرم شدییییییییییییییییییدا رو مخم کار کردن ک غزاااااااااال  "علوم مهندسی آب" رو هم بزن 

و من زدم  

احتمال قبولی هم توش 100 در صد بوده اونم از مراکز استان ها...

خلاصه اونروز ب غلط کردن و ... خوری افتاده بودم ک خداااااااااااااااااااایاااااااااا ... عجب ....خوردم اینو زدم

ب مامی هم فقط غر میزدم ک همش تقصیره توعههههه 


جونم بهتون بگه ک اونرو دختر خالمم هم خونه ما بود و داشتیم کلیپ عروسی میدیدیم ک یهووووو

یکی از بچه ها پیام زد ک جوابا اومدددد

و جییییییغغغغغغغ من رف رو هوا...

حالا مگه دست های لرزونم امان میده بهم..

ی بار ک کلا اشتباه وارد کردم کد رو و ی فش شیک ب سازمان سنجش نثار کردم 
 
هیچی دیه این صفحه رو دیدم :)


مولتی مدیا




و داد زدم و گوشی رو پرت کردم اونور و پریدم بغل مامان جونمممم

حالا من گریه مامان گریه...

هر دو اشک شوق ...

اشک من با دیدن اشکای مامانم بیشتر میشد...

بالاخره التماس هام ب خدا جواب داد :)

من کل روزا و شب های کنکور ب این فکر بودم ک با این اشک زنگ بزنم و ب دوست گلم بگم نتیجمو....

اما....

نتونسم...میدونسم ک احتمال اینک اونم گریه کنه وجود داره...

دلم نیومد صدای گریشو بشنوم...

حتی چند بار دستم رف رو شمارش ک زنگ بزنم ولی زودی گوشی رو گذاشتم زمین...  

خوشحالیم وصف ناپذیره...

همه چیزایی ک از خدا خواستم رو بهم داد :)  

اما یکی رو هنو نداده....

یکی از نذر هام هنو رو زمین مونده...

سال بعد ان شاالله...


....

پ.ن 1: دارم کم کم همه ی آهنگ هاییم رو ک تو گوشیمه و برا دوران کنکوره پاک میکنم...

یخده حالم ی جوری میشه وقتی گوش میدم بهشون :///

پ.ن 2: ذهنم شدیدا آشفته هست نمی دونم پست رو چ شکلی تموم کنم



[ دوشنبه 30 شهریور 1394 ] [ 08:14 ب.ظ ] [ Ghazal-eh ] [ هم نفس() ]